در پناه دستانت

روزها میگذره ولی به سختی و با یه دلتنگی ای که نمیشه گفت جنسش چیه ؟

میدونی وقتی یکی از عزیزتزینهاتو از دست میدی اونم با شرایطی که هیچ وقت هیچ سابقه بیماری ای ازش ندیدی هیچ وقت حتی ندیدی که جاییش درد داشته باشه همیشه بگو بخند و شاد و نفر اول جمع و دوره های دوستانه بوده خیلی سخته که باور کنی دیگه نیست خیلی سخته که به خودت بقوبولونی یه روز صبح با کلی حال خوب رفته و ظهرش دیگه برنگشته . کسی که اصلا نمیدونست درد چیه حالا در کمال ناباوری یهویی ایست قلبی و ....

حتی نوشتنشم برام سخته چه برسه به یاداوری

زودتر از همیشه گردش ایام چهلم رو هم گذروند و چند روز دیگه میشه دو ماه که وجود نازنینش نیست.

با رفتنش مامان هم خیلی بی تابه و متوسل به هزار جور دکتر و دوا و درمون شدیم.

از همتون ممنونم فقط یه خواهش دارم برای صبر بیشتر و ارامشمون دعا کنید.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٦ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

امروز 12 روزه که پدرم پر کشیده ....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٠ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

این روزا خیلی درگیرم . اول از همه اینکه اثاث شی کردیم بله برای سومین بار در طول چهار سال زندگی مشترکمون ما اثاث کشی کردیم . هنوز همه چیز وسط پذیراییه دلیل داره چون کابینتها آماده نبوده و ما هم سه روزه که خونه مادرشوهرینا تلپیم و میخوریم و میخوابیم. تصمیم گرفتم اصلا حرص نخورم و صبر کنم و یواش یواش کارمو انجام بدم . انصافا اگه همسری نبود من هیچ کاری نمیتونستم بکنم حتی بسته بندی ظروف.

حالا به این خستگی جمع و جور کردن اثاث کشی اینم اضافه کنید که مهمونی افطاری شرکت دیشب بود و تقریبا 150 نفر مهمونو دعوت کرده بودیم . اگه تالار بود یا جای دیگه خیلی خوب بود ولی رسما آسفالت شدم چون تصمیم بر این شد که مهمونی توی حیاط شرکت گرفته بشه و دیگه حساب کنید هماهنگ کردن میز سلف شامو میز افطاری و میز و صندلی مهمانو و ... واقعا یه هفته بود درگیر این کارای مهمونی افطاری هم بودم . دیشبم تا مهمونا اومدن و خواستم از مهمونی لذت ببرم یهویی خانوم برادرم زنگید که برادرمو بردن اتاق عمل . چون خورده بود زمین و مینیسک پاش پاره شده بود و دیگه هیچ چی از مهمونی و همه زحماتی که کشیده بودم نفهمیدم . تا ساعت 12 هم بیمارستان بودیم که خداروشکر حالش خوب بود. ساعت 12 خسته و کوفته برگشتیم خونه مادرشوهرینا که از خستگی خوابم نبرد و تا 2 بیدار بودم . گفتم به جاش صبح دیرتر میرم و میخوابم اما نه صبح هم از ساعت 5 بیدار شدم و اومدم شرکت .

خلاصه اینه حال و احوال این روزای ما ...

در راستای رفتن به خونه جدید و چون خونه نوسازه تصمیم گرفتم خیلی چیزارو بریزم دور چیزای جدید بخرم اعم از : روتختی، جای ادویه، کلیه سطلهای زباله( آشپزخانه و حموم و سرویس بهداشتی) لگن ها و سبد ها . پنج شنبه شوش لازمیم یعنی تور شوش داریم .

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٧ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٦ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

امروز برای من یه روز متفاوته . شاید برای خیلیا فقط یه روز معمولیه اردیبهشتی باشه اما برای من این بیست و سوم سالروز سی سالگی منه و ورود به یه دهه جدید از زندگی.

راستش همیشه میترسیدم که سی سالگی رو دوست نداشته باشم اما امروز سرشار از حس های خوبم . خیلی حس خوبیه حس زن بودن یه زن سی ساله . به نظرم تازه تو سن 30 سالگیه که یه زن با تمام وجودش میتونه زن بودنو تجربه کنه .

امسال یه تولد خیلی قشنگ و متفاوت داشتم که دیشب در نهایت سورپرایزی برگزار شد و باز من توسط همسرجان غافلگیر شدم .

امروز یه عصر بارونی دلچسب اردیبهشتیه برای من سی ساله. برای یه زن 30 ساله...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢۳ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

دلم خواست بعد از مدتها بنویسم.

هنوز همه چیز مثل گذشته هاست. هنوز 3 نفره نشدیم و قطعا امسال قصدشو هم نداریم .

هنوز با هم همکاریم.

هنوز اکثر اوقات با هم میریم و با هم میایم .

یه چیزایی هم تو این مدت تغییر کرده:

خداروشکر از لحاظ مالی رو به پیشرفت بودیم این چند وقته.

خدارو شکر زندگیمون خیلی بهتر شده . یعنی میزان درک متقابل و هماهنگی با هم خیلی بیشتر شده ( که البته فکر میکنم بعد از 2 سال دیگه اکثر زندگیا این مدلی میشن)

خداروشکر حال مادر و خواهرم خیلی خوبه

خدارو شکر من دوباره خاله شدم

خدارو شکر شغلم نسبت به گذشته خیلی بهتره و من خیلی راضیم

خدارو شکر شغل همسری هم عالیه

من دست فرمونم خیلی خوب شده

و...

فقط توی این مدت یه اتفاق ناخوشایند افتاده اونم مریضی مادرشوهری بوده . متاسفانه یه مریضی بد بود که اونم در مراحل اخری درمانه و به امید خدا تا 3-4 ماه دیگه کامل برطرف میشه .

راستی از همین جا به مامانای جدید فلفل و ممو خیلی تبریک میگم مستانه هم دیگه جای خود داره دیگه .

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٤ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط سایه نظرات () |

تو اون روزایی که هممون توی دوران نامزدی بودیم و توی برنامه ریزی واسه عروسی و وقتی هممون با فاصله های تقریبا کم عروس شدیم و بازار عکسای عروسی داغ بود و هممون لبخند روی لبامون بود . یه روزی عکس یکی از دوستامونو دیدم . اره عکس ساچلی نازنین و همسرش که بعد از اون همه ماجرا و سختی زندگی ساچلی به هم رسیده بودن و چقدر عجیب این ساچلی به دلم نشسته بود . هنوز چند ماهی بیشتر از مراسم عروسیامون نگذشته بود که ساچلی اعلام کرد خدا یه هدیه قشنگ بهشون داده دخترش هلگا رو میگم . و همه ما بازم خوشحال و خوشحال تر شدیم ولی پریشب توی شرکت میخواستم خبر همسرشو که این چند وقته فهمیده بودم بیماره از توی وبلاگش بخونم که تمام تنم یهو یخ کرد . باورم نمیشد همسر ساچلی نازنین پر کشیده بود و رفته بود و حالا فقط ساچلی مونده و هلگا و اون همه خاطرات و دوست داشتنه . دو روزه که اون چهره زیبا و معصوم ساچلی از جلوی چشمام کنار نمیره . دو روزه که همش خاطرات زندگیش میاد جلوی چشمم . دو روزه که همه نوشته هاش میشه بغض و گلومو فشار میده ...

میدونم بعد از این همه مدت که اومدم باید کلی با انرژی می نوشتم اما چی کار کنم که غم ساچلی نمیذاره چیز دیگه ای بنویسم . بیاین همه با هم برای همسرش فاتحه بخونیم و از خدا برای ساچلی عزیز صبر بخوایم .

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢۸ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٦ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

Design By : Mihantheme