در پناه دستانت

 
نویسنده : سایه - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۸
 

دیروز تا ساعت ٨ شرکت بودیم دیگه نا نداشتم از خستگی . رسیدیم خونه ساعت ٩ بود یه کم همسری سوسیس سرخ کرد و شام خوردیم و رفتیم تو تخت و بیهوش شدیم . به همسری گفتم صبح زودتر منو بیدار کن تا برم یه دوش بگیرم آخه امروز مهمون میاد . هرچی همسری صبح بیدارم کرد چشمام از هم وا نمیشد . در نتیجه خوابیدم تا ٧:٣٠ و یهو از جا پریدم دیدم همسری خونسرد نشسته جلوی تی وی . گفتم همسری بدو که خواب موندیم گفت اشکالی نداره گفتم یه کم بیشتر بخوابی خستگیت در بره . بدو بدو آماده شدیم و پیش به سوی شرکت .

برنامه تعطیلاتمون عوض شد . امشب به امید خدا مامانمینا و خواهرمینا بعد از اصرار فراوون ما و برادرم میان تهران . خواهرمینا فردا میخوان برن مشهد و مامانمینا تا جمعه میمونن و بعدش همگی با هم برمیگردیم دیارمون .

امشب هم اول که میرسن میرن خونه برادرم چون هم اونا بزرگترن هم ما تا دیروقت سر کاریم . ما هم که شام اونجاییم .

میخوام واسه فردا که دعوتشون میکنم ته چین مرغ و قیمه درست کنم اما اول ازهمه باید صبح که بیدار میشم خونه رو جمع و جور کنم و جارو و گردگیری . فکر کنم واسه شام باید دعوتشون کنم تا به همه کارام برسم .

تعطیلات به همتون خوش بگذره .


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : سایه - ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۸
 

دیروز از شرکت سر راه رفتیم میدون میوه و تره بار نزدیک خونمون و یه عالمه خرید کردیم . منم که عاشق خرید . به قول همسری کاش آدم یه عالمه پول باد آورده داشت و همش میرفت خرید . اولش قرار بود فقط کاهو بخریم اما خوب دیگه ادم وقتی میره خرید دیگه با خداست که چیا میخره و چی نمیخره . تخم مرغ ، کاهو ، میوه ، سیب زمینی ، سوسیس ، خرما ، شیر و موز خریدیم و اومدیم خونه . اول یه کمی دراز کشیدیم و بعدش با همسری رفتیم تو آشپزخونه واسه جا به جایی و درست کردن شام. البته همسری چون نمی دونست چی کار باید بکنه از آشپزخونه اومد بیرون و ترجیح دادیم بشینه جلوی تی وی و سوسیسهارو واسه شام خرد کنه . بعدشم اومد و مسئولیت خطیر شیر موز درست کردنو به عهده گرفت .

دیگه منم کاهورو شستم میوه ها رو جابجا کردم و بعدش هم سیب زمینی سرخ کردم و و سوسیس . بعدش هم یه شام توپ خوردیم .

وااااااااااااای خدا چی کار کنم بازم افتادم روی دور خوردن . دیروز انقدر گشنه ام بود که هر کاری کردم شام نخورم نشد که نشد . کلی قبل از شام سالاد خوردم که شام نخورم اما فایده نداشت . خوب تازه لاغر شدم اینطوری دوباره چاق میشم که .

شاید واسه تعطیلات اول بریم دیارمون و بعدش هم بریم شمال .


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : سایه - ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۸
 

سلام . ما از سفر برگشتیم . جاتون خالی . وقتی که آدم با همسرش بره ماموریت دیگه مسافرت هم محسوب میشه دیگه . خیلی خوب بود . خیلی .

شنبه صبح ساعت ١٠ از اینجا راه افتادیم . من و همسری و دوتا از خانومای شرکت . ساعت تقریبا ٣ بود که رسیدیم . اول از همه رفتیم کارخونه بازدید . حالا چه کارخونه شیک و خوشگلی بود بماند و تمام کارهاش هم اتوماتیک بود . اولین بار بود که تولید ماکارونی رو از نزدیک می دیدم . بعدش هم که یه چاق سلامتی و آشنایی با بچه های کارخونه . ناهارو که خوردیم بقیه مهمونا هم برای بازدید رسیدن . و ساعت ۶ بود که همایش شروع میشد و ما هم راه افتادیم به سمت هتل . برنامه به خوبی اجرا شد و شام مفصلی هم خوردیم . هر چی هم رژیم داشتیمو این چند وقته خودمو کشته بودم به باد فنا رفت . قرار بود شب برگردیم اما مدیرمون نذاشت و برامون تو هتل جا گرفت و گفت برای فردا برگشتن هم عجله نکنید بمونید بگردین و بعد بیاین . اینطور شد که شب موندگار شدیم .

شب قرار بود که بریم زاینده رود اما خیلی خسته بودیم و خوابیدیم .

صبح بعد از خوردن یه صبحانه مفصل ( که من عاشق صبحانه هام ) شناسنامه هامونو گرفتیم و رفتیم سمت زاینده رود و پل خواجو . انقدر هوا سرد بود که منجمد شدیم و ترجیح دادیم برگردیم .

تو راه برگشت هم یه سری رفتیم کارخونه و راه افتادیم . جاتون خالی تو راه پر از برف بود و چه مناظر قشنگی بود . تو راه از همسری خواستم پیاده بشیم و بریم برف بازی . جاتون خالی پیاده شدیم و چهارتایی کلی برف بازی کردیم و به هم برف پرتاب کردیم . ناهارم ساعت ۴ تو مهتاب خوردیم . خلاصه گردش کنان دیگه ساعت ۵ بود که رسیدیم . و در ترافیک دل انگیز تهران ساعت ٨ رسیدیم خونه . تو راه هنوز نرسیده به همسری زنگیدن که بیا جلسه . همسری هم تا رسیدیم دم شرکت دیگه از ما جداشد . شب ساعت ١١ بود که طفلکی خسته اومد خونه  .


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : سایه - ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۸
 

قرار بود که مثلا صبح زود راه بیفتیم اما همکارایی که قراره همسفرمون باشن و با یه ماشین بریم هنوز نیومدن .

دیروز از صبح خونه بودیم . دلم لک زده بود واسه نیمروی صبحانه . یههمسری رفت سنگک تازه خرید و منم نیمرو درست کردم و صبحانه مفصلی خوردیم . همسری ظهری یه سر رفت بیرون و برگشت . ناهارم نپختم چون غذای نذری داشتیم . یه پرس مرغ و یه پرس قیمه . همونارو گرم کردم و خوردیم . بعد از ناهاری که ساعت ۵ میل کردیم یه کم دراز کشیدیم وبعدش هم رفتیم میلاد نور ( ش. ه . ر. ک غ . ر. ب ) . دوستایی که میخوان برن بشتابین که حراجی زده و پالتوها و بوت های خوبی داره . از ساعت ٧ تا ٩ اونجا بودیم و سیل آدم بود که جاری بود اونجا . بالاخره بعد از دوبار ۶ طبق رو کامل دور زدن تونستم یه بوت بخرم . خیلی خسته بودیم از اونجا هم رفتیم خونه مادرشوهرینا فیلم عروسی رو نگاه کردیم . خوب شده اما باید یه سری آهنگهاشوو عوض کنیم . یه ساک کوچیک هم ازشون گرفتیم که برای یه شب کافی باشه و جای زیادی نگیره . برگشتیم خونه ساعت ١١ بود کلی کار داشتیم واسه امروز اما گذاشتیم واسه صبح و رفتیم که بخوابیم . من حسابی بدخواب شده بودم و یه عالمه طول کشید تا بخوابم .

فردا صبح هم از اص .فهان بر میگردیم .


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : سایه - ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۸
 

دیروز عصری با برد پ.رس.پولیس همسری از خوشحالی در پوستش نمی گنجید . همون موقع که بازی تموم شد ما تو ماشین بودیم و میرفتیم که فیلم عروسیمونو بگیریم . فیلمو گرفتیم و قرار شد شب نگاه کنیم تا اگه ایرادی داره امروز بهشون بگیم . ضمنا دیگه با فیلمبرداره تسویه حساب کردیم .

بعدشم که رفتیم دکتر . دکتر بعد از سوال و جواب گفت که خیلی خوب بوده و در واقع داروها جواب داده و گفت این کاملا به روحیه ات بستگی داره یعنی تا عصبی و ناراحت میشی این مشکل دوباره برمیگرده . راستم میگفت چون تو اون دو روزی که با همسری حرفمون شده بود دوباره این مشکل بروز کرد . خلاصه یه سری دیگه دارو نوشت و توصیه کرد حتما ٨ لیوان آب بخورم در روز و حتما هم ورزشو دوباره شروع کنم و یک ماه دیگه دوباره برم . و از عصبی شدن هم بپرهیزم .

بعد از دکتر دیگه نوبت شام بود و پیتزایی که برده بودم . رفتیم تندیس ( جای مستانه و فیروزه خالی ) و یه پیتزا و سیب زمینی و سالاد خوردیم . هرچند به خاطر رژیمم کم خوردم اما خیلی چسبید .

رسیدیم خونه قرار بود بشینیم فیلم عروسی رو نگاه کنیم که نشون نداد و دوباره امروز باید برش گردونیم .

راستی قرار شده منم با همسری و یه چندتایی همکار دیگه شنبه بریم ماموریت . حال کجا ؟ اصفهان . خلاصه قضیه تنها موندن و اینا فرت . شنبه شب هم میمونیم اصفهان چون اونجا شرکت مهمونی شام داره  و احتمالا یکشنبه برمیگردیم . این اولین باریه که من و همسری دوتایی با هم میریم ماموریت .

خلاصه تا یکشنبه خداحافظ .


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : سایه - ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۸
 

دیشب خیلی هوس پیتزا کرده بودم . قرار بود با همسری بریم بیرون و پیتزا بخوریم . سر راه اول رفتیم دنبال پدرشوهری چون باید یه چکی رو ازش میگرفتیم بعدش هم پدرشوهری رو رسوندیم و گفتیم یه سری بریم بالا تا یه دیداری تازه کنیم و بعدش بریم پیتزا . رفتیم بالا . مادرشوهری تنها بود داشت شام میپخت . سبزی پلو با ماهی . دیدیم نه نمیشه از شام خوشمزه مادرشوهری گذشت . پس برنامه پیتزارو کنسل کردیم و به امروز موکولش کردیم و شام موندیم اونجا . کم کم خواهرشوهریها هم اومدن و دور هم کلی سر به سر همسری گذاشتیم و خندیدیم  . چون همسری احتمالا شنبه میره ماموریت و شب هم نمیاد و در نتیجه من تنها هستم البته قراره خواهرشوهریها با دوستاشون بیان خونمون . شام خوشمزه ای خوردیم اما من به خاطر رژیم و رعایت کالریها مجبور بودم کم بخورم .  سر پیتزای امروز هم با همسری شرط بستیم که خوب من بردم .

منتظر همسری هستم رفته نون بگیره بیاد صبحانه بخوریم . مادرشوهری مربای زرشک داده واسه صبحانه قراره با کره و بربری خورده بشه .

پ.ن ١: امروز وقت دکترمه بعد از یک ماه که گفته بود داروهارو مصرف کنم و دوباره برم پیشش . خیلی بهتر شده بودم اما دو سه روزه دوباره همون مشکل اومده سراغم .

پ.ن ٢ : فیلم عروسیمون آماده شده قراره امروز بریم بگیریمش .

پ.ن ٣ : مربای زرشکو خوردیم خیلی خوشمزست و ملس شده . البته بگما این مربای زرشک از زرشک تازه تهیه میشه نه زرشک خشک . دوستای گلم که مزشو میخواستین بدونید خیلی خوشمزه شده . من خودمم بار اول بود که خوردم .


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : سایه - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۸
 

دیروز که همونطوری به سکوت گذشت . فقط سر ناهار وقتی ناهارو گرم کردم و اوردم همسری گفت خیلی خوشمزه شده و دستت درد نکنه و منم در جوابش یه نوش جان گفتم همین و بس ( راستی هم با اینکه اولین بار بود خورشت کرفس میپختم خوشمزه شده بود) . عصری هم ساعت ۵ تازه جلسه شون شروع شد که همسری هم تو جلسه بود . منم که هوای اینجا که سکوت همسری توش موج میزد روی سینه ام سنگینی میکرد رفتم خونه . یه کم پیاده روی حالمو جا آورد . دیروقت بود ساعت ٨ شده بود و همسری نیومده بود یه زنگ بهش زدم و گفت که تو شرکته و جلسه تازه تموم شده . تا همسری برسه خوابم برد .

ساعت ٩ با صدای موبایل همسری بیدار شدم همسری داشت با تلفن حرف میزد . رفتم نشستم جلوی تی وی حرفی هم نزدم . یه کم نشستم دیدم حوصله ندارم رفتم روی تخت دراز کشیدم . از دست همسری عصبانی بودم . همسری هم اومد که بخوابه . اما طاقت نیاورد و شروع کرد به حرف زدن . دیگه بقیه اش هم که قصه حرفای من و همسری و اشکهای من .

امروز صبح هم بیدارم کرد بازم سرسنگین بودم اما دوباره اومد و معذرت خواهی کرد و الان همه چیز خوبه .


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : سایه - ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۸
 

دیروز همسری بی حوصله بود . بعد از اینکه ناهارمونو خوردیم نشسته بودم روی پای همسری و داشتم ناز و نوازشش میکردم و همزمان صحبت میکردیم که یهو بحثمون شد . خیلی مسخره بود تو مود کاملا رمانتیک حرفمون شد و همسری گفت از روی پام بلند شو منم گفتم چشم . حالا کاملا هم همسری مقصر بود . تو همون لحظه مثل اینکه یه آن فهمید خیلی زیاده روی کرده و دوباره صدام کرد و گفت بیا بشین . اما خوب مشخصه که دیگه نرفتم . این شد که دیگه با هم صحبت نکردیم البته به غیر از صحبت کاری .

دیروز عصری هم رسیدیم خونه همسری رفت پای تی وی و منم گرفتم خوابیدم . ساعت ٩ بود بیدار شدم . رفتم سراغ غذا پختن . چون امروز دوشنبه ست و ناهار نداریم . قرار بود خورشت کرفس بپزم. خورشتو داشتم بار میذاشتم که همسری رفت بخوابه . رفتم کنار همسری و باهاش حرف زدم و گفتم که مثل اینکه تو مقصر بودیا حالا این کارات برای چیه ؟ اما همسری ترجیح داد که بخوابه .

منم پاشدم اومدم تو آشپزخونه بقیه کارهامو کردم و تا ١١ بیدار بودم و بعد از پختن خورشت دوباره رفتم تو تخت .

امروز صبح هم همسری ساعت ٧ با صدای در بیدارم کرد . حرفی هم نمیزنه . منم چیزی نگفتم . حالا اون مقصر بوده دیشبم رفتم باهاش حرف زدم اما فعلا مثل اینکه اینطور دلش میخواد .


 
comment نظرات ()