در پناه دستانت

دیروز عصری خیلی خوب بود و خوش گذشت اما آخرش ...

دیروز یه قرار وبلاگی داشتیم من و مستانه و فیروزه و تینا و خانوم سین . قرارمون ساعت 5:30 توی مترو بود . اول از همه فیروزه اومده بود و زحمت رانندگی و آوردن ماشین هم با فیروزه بود . بعدشم همسری منو رسوند و یواش یواش خانوم سین و مستانه و در آخر و با کلی تاخیر تینا رسید البته عذر تینا موجه بود برای تاخیر . بعد از کلی فکر کردن به اینکه کجا بریم بشینیم همینطوری با ماشین از میر.داماد سردر آوردیم و بعدشم تصمیم بر این شد که بریم ملاصدرا و بستنی بخوریم . توی ماشین کلی حرف زدیم و خندیدیم . طفلی فیروزه پاش خواب رفته بود بس که کلاج و ترمز گرفت توی اون ترافیک و مسیر نامعلوم ما .

این قرار در اصل برای خداحافظی با مستانه بود که داره راهی مکه میشه . مستانه الحق که میشه زیبایی و آرامش درونتو توی صورتت دید خدا خودش گلچین میکنه افرادی رو قراره برن پیشش . تینای دوست داشتنی که یه موج انرژیه خالصه و خنده هاش از ته دله و امیدوارم همیشه خندون باشه . خانوم سین که معلومه یه قلب مهربون توی سینه اش داره که همش برای نامزدش میتپه و فیروزه که خیلی خانوم منشه و با وقار .

خلاصه فالوده و بستنی گرفتیم به غیر از تینا که بستنی میوه ای خورد و بعدشم از فیروزه خداحافظی کردیم و رفتیم میدون و.نک تا همسری بیاد دنبالمون . همسری تمام این مدت توی پارک منتظر بود .

همسری که اومد تا سوار ماشین شدم متوجه گرفتگیش شدم . اصلا انگاری توی این دنیا نبود . اول مستانه رو تا جایی رسوندیم و بعدشم خانوم سینو پیاده کردیم و من از همسری دلیل این همه گرفتگیشو پرسیدم . متاسفانه مشکلی پیش اومده که امیدوارم امروز برطرف بشه .

خلاصه که تمام قشنگی دیروز عصر خوب تموم نشد .

دیشبم همسری مجبور شد ساعت 1 جایی بره و من تا دقیقا از همون موقع بی خوابی زد به سرم تا ساعت 3 صبح که همسری برگرده .

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱۱ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات () |

Design By : Mihantheme